حسرت ها

حسرت ها

هفتاد

در جست و جوی فردا
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 8:48
درحال بارگذاری..

ميدونى ارى جان! دارم كم كم حس ميكنم بهش حسى دارم. كه قشنگه. حس آشنايى. حس تعلق به كسى كه دوستت داره. عجيبه با اين كه خيلى دوره و من بى نهايت از نبودنش ناراحتم، خوشحالم كه كنارمه. اما من استرس دارم. همه چى استرس اوره. امتحان زبان ايميل انتظار ويزا انتظار بليت انتظار درد دورى غربت جدا شدن از خونواده به سمت جايى كه هيچ تعلقى ندارم. جز اون. حتى فكرش هم ازارم ميده. اما دوسش دارم. و دوست دارم اجازه بدم اين حسم رشد كنه و به ثمر بشينه:)

قول ميدم ادم بهترى باشم.

ريلكس

در جست و جوی فردا
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 8:44
درحال بارگذاری..

رابطه ى راه دور ميتونه ادمو تبديل به ادم بدى بكنه. كلا رابطه ى ناپايدار و نامناسب.

نميدونم اگر بدونه خيانت كردم واكنشش چى خواهد بود. البته ميدونم! تموم. نميشه. ميدونم

اما بازم يه عذاب وجدانى تو وجودم دارم. كه داره ديوونه م ميكنه. دوست دارم بهش بگم اما ميدونم فايده اى نداره. البته كه اون ادما برام مهم نبودن. تنها ادمى كه ممكن بود برام مهم باشه داره مياد تهران و قراره يه ديدار كوتاه داشته باشيم. همين.

هاى كه شدم استرس بر من چيره شد:)

تعطيلات

در جست و جوی فردا
دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 9:30
درحال بارگذاری..

اگه دوستاى زيادى داشته باشى، خيلى چيزا هست كه بايد تو يادت نگه دارى. مثل اين كه سارا خوشش نمياد لباسايى كه بيرون پوشيدى رو بذارى رو تختش. يا مثل اين كه شبنم نميتونه بعد ساعت ١٠ بيرون باشه.

و حتى اگه دوستاى زيادى داشته باشى، نميتونى انتظار داشته باشى تعطيلاتو باهات بيان مسافرت. چون هر كدومشون يه طورى ميپيچونن.

پس بهترين روش استفاده از يه تعطيلات اينطورى چيه؟

 

ميشه لطفا

در جست و جوی فردا
چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱، 20:37
درحال بارگذاری..

اى كاش بميرم. خسته شدم انقد براى هيچكس مهم نبودم. هميشه اولويت پنجم به بعد بقيه بودم. دلم ميخواد تا فردا صبح گريه كنم. گربه رو مجبور كردم پيشم بخوابه. بعد ده دقيقه جدال سنگين اخر ميو ميو كنان رفت. من دارم اونو هم عذاب ميدم. خدايا ميشه حداقل شجاعتشو بهم بدى كه خودمو بكشم. نفسم بالا نمياد. پشت سر هم سرفه ميكنم. گلوم ميسوزه. نفسم گرفته. معده م درد ميكنه. براى چى زنده ام؟ چرا جاى كس ديگه اى رو گرفتم؟ چرا هيچكس منو دوست نداره. خسته شدم از عذاب كشيدن و تنهايى.

دعوت

در جست و جوی فردا
سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۱، 16:27
درحال بارگذاری..

باید بنویسم. باید یه جوری این بارو بذارم زمین. درست وقتی فکر میکنم باید همه چی درست شده باشه اون لحظه ایه که طوفان تو راهه. باید بنویسم که بفهمم وقتی صدای طوفان میاد.

خودکارشو گذاشت زمین. از پشت لپ تاپ یه نگاهی انداخت به لیوانی که رو زمین ول شده بود. راستی چند وقت بود حواسش رو از خونه پرت کرده بود؟ اصلا مگه میشه؟

باید خودشو جمع و جور میکرد و میرفت بیرون. شاید هوای بهار کمی آرومش می کرد. دفتر و دستکشو جمع کرد. لپ تاپو هل داد تو کیفش. پاشو که از در خونه گذاشت بیرون صدای اوتمیل اومد که غذا میخواست. پریشون درو دوباره باز کرد و رفت تو خونه.

تو ماشین که نشست عطر ساره هنوز پیچیده بود. دستاشو کلافه لای موهاش کرد و آه کشید. خسته شده بود. از وضعیت بلاتکلیفی زندگیش. از خونه ای که ولش کرده بود به امون خدا. از تمام آدم هایی که این روزها می دیدشان.

گوشیش زنگ خورد. نیاز نبود صفحه رو نگاه کنه تا بفهمه کیه. همین طور که داشت ماشینو میبرد بیرون جواب داد. بله مهندس. تو راهم.

اينطور تموم شد

در جست و جوی فردا
دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:48
درحال بارگذاری..

درو باز كردم كه بياد داخل. با عجله وارد شد. عجله اش رو هم مى شد از نحوه ى راه رفتنش فهميد. هم ميشد تو لرزش صداش حسش كرد. سراسيمه گفت "كجاست؟" دستامو به نشونه ى نميدونم بالا بردم. تو همين لحظه داشتم به لباش نگاه ميكردم كه معلوم بود از سر عجله كمى رژماليشون كرده. همين. تمام چيزى كه از دختر مورد علاقه م ميخواستم. يهو چشماش ميخ شد به عكسى كه رو ديوار بود. باورش نميشد من بتونم كسى رو دوست داشته باشم. به هر حال بعد مرگ ساره هيچ كس باور نميكرد دوباره بتونم عاشق بشم. كمى بهش نزديك شدم. يه پاشو گذاشت عقب. داشت بدون اين كه بدونه ميرفت تو ظرف غذاى اوتميل. دستمو دراز كردم كه بگيرمش. شايد عجيب باشه اما همه ى اينا تو دو ثانيه اتفاق افتاد. مغزم فهميد اون در خطره. مغزم به دستم دستور داد كه پرت بشه به جلو. اما تمام لحظات بعدش رو توى رويا گذروندم. درست وقتى دستم خورد به دستش احساس كردم يه گرمايى رفت تو وجودم. به سختى تعادل هردومون رو حفظ كردم. حالا دستم حلقه شده بود دور كمرش. سرشو كه بلند كرد چشمامون گره خورد به هم. نميدونم تا حالا شده حس كنين قلبتون داره ميريزه؟ خلاصه كه تجربه ى زيبايى بود. وقتى براى همون چند ثانيه ى كوتاه لعنتى گرماى تنش رو حس كردم، اغراق نيست اگر بگم ديوونه شدم. تمام شب هاى بعدى حضور ناگهانى خانم دلربا رو با كابوس از دست دادنش گذروندم. احتمالا خواب بود. احتمالا. چون هنوز بيدار نيستم. از همون لحظه كه هراسون از در خونه رفت بيرون ديگه نديدمش. با مادرم تماس گرفتم. سنگ صبور بود. تلاش كرد راضى ام كند به سفر. چطور ميتوانستم شهر رو ترك كنم؟ چطور فاصله رو از اينى كه هست بيشتر كنم؟ شايد اصلا عشق نبود. شايد حسى بود كه هنوز اسمى نداشت. شايد براى فهميدنش بايد فقط من بود. اينقدر اختصاصى كه حتى نزديك ترين آدم هايم هم درك نخواهند كرد. اينقدر تو خيال واهى بغلش غرق شدم كه فراموش كردم بايد صبح زود بزنم بيرون. يك هيچ به نفع شما خانم دلربا.

دسلدور

در جست و جوی فردا
یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:18
درحال بارگذاری..

خواننده ى محترم،

راقم اين خطور در نظر دارد يكى از فريبنده ترين رسوايى هاى قرن را افشا كند. چيزى كه شايد براى مدت هاى طولانى در زبان ها مى چرخيده، اين بار به بانو دوسلدور رسيده. خبر تكان دهنده است. پس توصيه ى حقير اين است كه مقابل هواى تازه ى بهارى بنشينيد، نفسى تازه كنيد، قليانى چاق كنيد و شايد يك فنجان چاى معطر لاهيجان. بدين طريق امكان هر نوع آشفته حالى را از بين مى بريد.

خبر كوتاه است. " آن ها در واقع ما را دوست نداشتند" آن ها تصورى را كه از ما داشتند آنچنان قدر مى نهادند كه هرگونه سرپيچى كارى خلاف عادت و انگشت نما مى نمايد. در حقيقت گريزى از جماعت مردان نيست. چنان كه از مصاحبتشان لذت مى بريم، موظفيم به آزادى هايشان اعتماد كنيم. "تو در واقع من رو دوست نداشتى پيتر. تو سينسيا رو دوست داشتى. اين شراب عشق چنان تمام ارگان هاى حياتيت رو كور كرده كه نميتونى ببينى. نميتونى حس كنى. من دوستت داشتم. به نظر دشوار ميرسه نفهميدن حال آشفته ى عاشقِ نااميد از وصال."

خواننده ى عزيز و محترم،

آن چيزى كه احتمالا كسى نمى داند اين حقيقت است كه ما در برابر احساساتمات مسئوليم. چنان كه در برابر همسرهايمان، و فرزندانمان. نظر اين نويسنده ى بينوا را بپذيريد كه زندگى بدون احساس عشق، به بازيچه اى بيشتر مى ماند، تا مصدر مضارع فعل زيستن.

ارادتمند شما،

نه خيلى تنها، بانو ژوليت.

خيال خام

در جست و جوی فردا
یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱، 16:33
درحال بارگذاری..

- سلام خانوم اعرابى. خوب هستين؟ احوالتون؟

+ سلام ملوك بانو. يادى از ما كردين.

- ها مادر دلم پوسيد تو اين چارديوارى. دلم چاى و نبات و قند و عسل خواست. راستى عسل جديد ندارين خانم اعرابى جان؟ اين معده م همچى به درد مياد. آ ميگن عسل خوبش ميكند

+ ميارم براتون ملوك خانم. امر بفرماييد.

- راستى خانم جان. من چند وقتى هست خواب هاى عجيبى ميبينم. شايد بيدار باشم ها. اما خلاصه كه نميتاتم كنترلش كنم. ميشنفى چى ميگم؟

- اره ملوك خانوم. ادامه بدين.

+ اره مادر. تو اين خواب و خيالا، ديگه پيرزن زشت كوچه نيستم. يه دختر ١٨ ساله م. درس ميخونم. خياطى ميكنم. خانه دارى ياد ميگيرم. خاطرم نيس اخرين بارى كه انقدر خوشحال باشم. مادر جون. درد سرت ندم. جوونى الماس كميابيه. دودستى بچسب بهش كه روزگار كمين كرده ها.

- ملوك خانوم اقا حسين صدام ميكنه. امروز، نه امشب، يه سر ميرسيم خدمتتون. اقا حسين كارتون داره. راجع به ارث و ميراث حاج اقاست. حالا سر فرصت ميگم خدمتتون. با اجازه تون. راستى عسل جديد هم ميارم براتون. خدا حافظتون باشه.

+ خدا حافظت مادر

رمان جديد

در جست و جوی فردا
یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱، 15:34
درحال بارگذاری..

بايد اسم رمان جديدم رو انتخاب كنم. مثلا بزارم ماهى شطرنجى.

نه نه واستا. ببين. اين بهار ديگه اون بهار نيستا. از اين خبرا كه نيست. فقط هواى تميز و زلف يار و هعععى روزگار.

- خب ببين داشتم ميگفتم. آقامون دست منو گرفت و.. باعث خجالته اقا. دستاى منو گذاشت تو دست داماد. همچين دلم غنج رفت.

+ عه نه صبر كن. اشتباه زدى كارتو. بده به من. درستش كنم.

- عه ببين. ميگم سارا خانم جان. تو گويى خط رو خط شده. من ميگيرمتون.

+ بووووووق

- اره سارا خانوم جون. اينطورى شد كه من و اقا جواد شديم زن و شوهر. اما هوا برت نداره ها. همچين اومديم از زندگى لذت ببريم كه خدا يكى گذاشت تو دامنم. حالا اقا هم هى قهر كه اگر بچه اول پسر نباشه خودت ميدانى. اما من چى ميدونستم مادر. فقط ١٤ سالم بود. همچين ترگل ورگل، تازه جوونى رو شروع كرده بودم. اما نادون بودم ديگه. گفتم بچه س ديگه. بركت خونه س. سالم باشه. بچه بياد سر به راه ميشه زود ميره دير مياد. ها مادر. دارى صدامو؟

- امون از اين وامونده تلفن

(صداى گذاشتن گوشى تلفن قديمى و كات)

بالاخره

در جست و جوی فردا
پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱، 18:49
درحال بارگذاری..

حس خوبيه كه بتونى حتى يه روزم صبح بيشتر بخوابى

چه برسه به ٢ روز

هنوز نميدونم كجام و داره چى ميشه

اما به نظر مياد اگه صبر كنيم ميشه به يه جاهايى رسيد

فعلا كشتن خودم فقط مشكلاتو بدتر ميكنه

البته اصلا شك دارم بتونم اين كارو بكنم

مطمئنم همه ى اونايى كه قرص ميخورن يه لحظه وقتى قرص داره ميره پايين پشيمون ميشن. مثل وقتى كه نميتونيم چاقو رو به خودمون بزنيم. اما ديگه كارى نميتونن بكنن. و شايد واقعا بميرن

درست اون لحظه اى كه ميدونى قراره بميرى، حقيقت زندگيت برات روشن ميشه. يهو همه ى اتفاقاتى كه تو رو به اونجا كشونده رو با يه فيلتر متفاوت ميبينى. ولى ديگه ديره. درستش هم همينه. بهتره تا آخرين لحظه با حقيقت رو به رو نشيم.

پشتیبانی

آمارگیر وبلاگ