ارى جانم
خيلى وقته صحبت نكرديم. تو واقعا عزيزى برام كه بهت ميگم جانم؟ اره هستى. ميخوام يه دنياى جديد و عجيب موازى رو با تو تجربه كنم. زندگيمون همونى بشه كه هميشه دوست دارم باشه.
تو اين دنيا سعى ميكنيم برگرديم عقب. به اون موقعى كه تورو براى اولين بار ديدم.
عكسم رو نديده بودى. نميدونستى چى شكلى ام. با اين حال بازم اومدى سر قرار. انگار كه يه چيزى بدونى. انگار بدونى كسى كه قراره ملاقات كنى قراره برات ادم مهمى بشه. هنوز نميدونى چرا مهم. به اونم ميرسيم.
سوار ماشين شدم. درو بستم. بوى عطرت، صورت تميزت، لباس مرتبت، و كاريزماى لعنتيت، هوش منو بردن. و جمله ى بعدى تير اخرو زد. بهم گفتى چقدر تو خوشگلى:)
ارى جونم. تو اولين ادمى بودى كه بوسيدمش. و حسش كردم. اولين بوسه مون شمال بود. فرداى روزى كه ديدمت. خنده دار بود. اما الان حالمو خوب ميكنه. فرداى اون روز دوباره رفتيم بيرون. مامان اينا برگشته بودن شمال. رفتيم بيرون. سر كل كل بيخودى، كه هركى نره شمال، يهويى چشمامونو باز كرديم ديديم توى راهيم. به خواهرم خبر دادم. كه دارم با كسى كه فقط يه روزه ميشناسم ميرم شمال. اين كه نگرانم بشه اصلا برام مهم نبود. و كارى رو كه دوست داشتم كردم. و الان ابدا پشيمون نيستم. چرا البته شايد پشيمونم. چون در نهايت تو رو از دست دادم. ارزش داشت ببينمت و بفهممت ولى بعدش دور شى و برى. فكر ميكنم بايد اعتراف كنم كه داشت. ارزش داشت ارى عزيزم.