حسرت ها

حسرت ها

خوش به حال شمايى كه خودتونو دوست دارين

در جست و جوی فردا
سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۰، 17:38
درحال بارگذاری..

از خودم متنفرم.

از قيافه م تو عكسا متنفرم. دوست داشتم ميشد نامرئى باشم. هيچ كس دوستم نداره اونطورى كه ميخوام. خودم هم خودمو دوست ندارم. دوست دارم فقط گريه كنم بابت اين حالى كه دارم.

انگار حل نميشه. معضل دوست داشتنى نبودن من. و بايد از درون حل بشه. از درونم هم متنفرم. اصلا از هر چيزى كه به من مربوط ميشه متنفرم.

خوش به حال شمايى كه خودتونو دوست دارين

soulmate

در جست و جوی فردا
چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰، 0:18
درحال بارگذاری..

براى پیدا کردن سولمیتتون، یعنى اون ادمى که براى شما ساخته شده، باید اول خودتون رو بشناسید. باید اول خودمون رو بشناسیم.

باید شرایطمون مثل هم باشه

من پزشکم. اونم باشه. من به برنامه نویسى علاقه دارم. اونم داشته باشه. من یه کمى دیوونه م اونم باشه. سیگار بکشه. گل بکشه. باید ارزوهاشون بزرگ باشه. مثل من. باید اونم دنبال من باشه:)

soulmate

در جست و جوی فردا
سه شنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۰، 18:39
درحال بارگذاری..

براى پیدا کردن سولمیتتون، یعنى اون ادمى که براى شما ساخته شده، باید اول خودتون رو بشناسید. باید اول خودمون رو بشناسیم.

باید شرایطمون مثل هم باشه

من پزشکم. اونم باشه. من به برنامه نویسى علاقه دارم. اونم داشته باشه. من یه کمى دیوونه م اونم باشه. سیگار بکشه. گل بکشه. باید ارزوهاشون بزرگ باشه. مثل من. باید اونم دنبال من باشه:)

soulmate

در جست و جوی فردا
سه شنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۰، 15:26
درحال بارگذاری..

براى پيدا كردن سولميتتون، يعنى اون ادمى كه براى شما ساخته شده، بايد اول خودتون رو بشناسيد. بايد اول خودمون رو بشناسيم.

بايد شرايطمون مثل هم باشه

من پزشكم. اونم باشه. من به برنامه نويسى علاقه دارم. اونم داشته باشه. من يه كمى ديوونه م اونم باشه. سيگار بكشه. گل بكشه. بايد ارزوهاشون بزرگ باشه. مثل من. بايد اونم دنبال من باشه:)

ارى جان

در جست و جوی فردا
سه شنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۰، 2:2
درحال بارگذاری..

ارى جانم

خيلى وقته صحبت نكرديم. تو واقعا عزيزى برام كه بهت ميگم جانم؟ اره هستى. ميخوام يه دنياى جديد و عجيب موازى رو با تو تجربه كنم. زندگيمون همونى بشه كه هميشه دوست دارم باشه.

تو اين دنيا سعى ميكنيم برگرديم عقب. به اون موقعى كه تورو براى اولين بار ديدم.

عكسم رو نديده بودى. نميدونستى چى شكلى ام. با اين حال بازم اومدى سر قرار. انگار كه يه چيزى بدونى. انگار بدونى كسى كه قراره ملاقات كنى قراره برات ادم مهمى بشه. هنوز نميدونى چرا مهم. به اونم ميرسيم.

سوار ماشين شدم. درو بستم. بوى عطرت، صورت تميزت، لباس مرتبت، و كاريزماى لعنتيت، هوش منو بردن. و جمله ى بعدى تير اخرو زد. بهم گفتى چقدر تو خوشگلى:)

ارى جونم. تو اولين ادمى بودى كه بوسيدمش. و حسش كردم. اولين بوسه مون شمال بود. فرداى روزى كه ديدمت. خنده دار بود. اما الان حالمو خوب ميكنه. فرداى اون روز دوباره رفتيم بيرون. مامان اينا برگشته بودن شمال. رفتيم بيرون. سر كل كل بيخودى، كه هركى نره شمال، يهويى چشمامونو باز كرديم ديديم توى راهيم. به خواهرم خبر دادم. كه دارم با كسى كه فقط يه روزه ميشناسم ميرم شمال. اين كه نگرانم بشه اصلا برام مهم نبود. و كارى رو كه دوست داشتم كردم. و الان ابدا پشيمون نيستم. چرا البته شايد پشيمونم. چون در نهايت تو رو از دست دادم. ارزش داشت ببينمت و بفهممت ولى بعدش دور شى و برى. فكر ميكنم بايد اعتراف كنم كه داشت. ارزش داشت ارى عزيزم.

ديوونه

در جست و جوی فردا
دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰، 17:14
درحال بارگذاری..

نوشت: يه اتفاق بدى افتاد

اما هنوز نميدونست اين اتفاق بديه يا نه

هنور نميتونست بفهمه اتفاق بد دقيقا چيه

ازش ناراحتم. متنفرم. چون چيزى كه مال من بود رو از من گرفت

من دوست داشتم حرف بزنم

اما اگه بخواى يه چيزايى رو داشته باشى

بايد يه چيزاى رو هم رعايت كنى

 

خواب نبود

در جست و جوی فردا
پنجشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۰، 1:14
درحال بارگذاری..

پويان عزيزم

ديدار تو براى من روشن كننده بود. حس زيباى ادراك يك ادم. حسى كه مولدش من بودم. و اين برام جذاب ترش ميكرد. اما تمام احساس من حك شده بود رو صورتم. تو رو فقط بايد ميشناختم كه بفهمم چيا كم دارم؟ اين حس رو كسى بهم نداده بود. حس نياز كسى بودن. چه روزهاى زيبايى رو با هم گذرونديم. انگار تمام مدت ٢٠ سانتى متر با زمين فاصله داشتم. كنار اون ادمى كه اون روزها فكر ميكردم تو بودى، كنار اون ادمى كه ميتونست نفسم بمونه. الان ديگه نفس ندارم. 

حتى نميدونم تو كى بودى. من هيچى نميدونم. اما داشتنت براى من پر از ارامش بود. ميشه برگردى و دروغ نباشى؟ ميشه توهم من نباشى؟ ميشه؟

همه ش خواب بوده؟

پشتیبانی

آمارگیر وبلاگ