ثابت
من سال دیگه تو این مملکت نخواهم بود
بنویسم بمونه...
من سال دیگه تو این مملکت نخواهم بود
بنویسم بمونه...
یه اشتباهی که همیشه تکرار میکنم اینه که... وقتی میخوام یه تصمیمی بگیرم از ادمای عزیز زندگیم نظر میخوام و وقتی نظراتشون با هم تناقض داره گرفتار میشم که چیکار کنم
مثل الان
که موندم به رییسم چی بگم. بگم اگه حقوق منو ندی از شنبه نمیام؟ یا بگم میرم شکایت میکنم؟ واقعا موندم. چون هرکی یه چیزی میگه.
شاید مهم اینه که خودم چی میخوام! خودم دوست دارم سریع تر از این فضا بیام بیرون. اما این که مادرم شماتتم کرد که الان میخوای بشینی خونه چیکار کنی روم اثر گذاشت. شاید خیلی ادم دهن بینی ام. نمیدونم:(
اقا من خیلی خرسندم از این بیمار اخری که دیدم
یه نوزاد ۶-۷ ماهه بود که سرفه داشت. مسلما نوزاد خیلی نمیتونست خاص باشه که ازش خرسند باشم
اما مامانش انقدر اروم بود و انقدر خوب و منطقی برام توضیح میداد... که عاشقش شدم
انقدری که نترسیدم بهش بگم اگه خوب نشد ببرش متخصص اطفال
میدونی... اینطور مریضا بهم نشون میدن بعضی وقتا مشکل از من نیست. بیمار هم باید عاقل باشه. بیمار هم باید همکار باشه... خلاصه که روزم زیبا شد
یه روزم که زوری تعطیلمون کردن تو خونه حوصله م سر میره
ادمای دیگه چیکار میکنن با سر رفتن حوصله شون؟
ای ادمای دیگه! چیکار میکنید؟
+ باید در برابر تمایلم به بیرون رفتن مقاومت کنم. ولی کلا مقاومت کردن سخته. اصطکاک رو زیاد میکنه. ها؟
دلم میخواد یه ماه زندگی رو بزنم رو دور تند تا زودتر روزایی که دوست دارم از راه برسن
بعد یهو الان یاد فیلم کلیک افتادم
البته اون دیگه خیلی زد رو دور تند:-)))
امروزم تعطیل رسمی بود
اما ما باید می اومدیم سر کار. ایموجی گریه از ته دل...
قراره از فردا کارم سخت تر هم بشه
خسته ام از این وضعیت. به نظرم باید کم کم به پذیرش این برسم که کارم همینه که هست. پذیرش بهترین مرحله ست. یه ارامشی داره که هیچ حال دیگه ای نداره. اما فعلا اماده نیستم. فعلا نه!
من ادم صبوری نبودم. تا این که روزگار مجبورم کرد صبور باشم. تو موقعیت های مختلف. کلا فکر کنم همینطوریه. هر چیزی رو توش گیر داشته باشی بیشتر موقعیت هایی پیش میاد که به چالش بکشدت. الانم همینه. باید منتظر باشم هر روز که شاید اون چیزی که من دوست دارم بالاخره اتفاق بیفته. اما خیالی نیست... میشه دیگه. یه طوری درست میشه بالاخره. اها در پایان بگم که همیشه ادم امیدواری بودم. هرچقدر صبور نبودم امیدوار بودم:)
بعضی صبح ها هستن دلت نمیخواد از جات پاشی. برا من این صبحا داره تکرار میشه این روزا... مهم تر از اون، یه شبایی هست که دوست نداری بخوابی که صبح نشه. این به نظرم مهم تره... یعنی وضعیت بغرنج تره.
کاش اینقدر ادم مسئولیت پذیری نبودم. اما بلد نیستم اگه اینطوری نباشم چطوری میشم:-)
+ دلم میخواد زنگ بزنم به مامانم و یه ساعت حرف بزنم:)
سر موضوعی بهش پیام دادم و گفتم بهتره دیگه صحبت نکنیم
اون چی؟
هیچی. هیچ پیامی!
فقط پیام منو لایک کرد
همین:) فهمیدم گاهی خیلی محبت میذارم برا ادمایی که حتی ارزش نمیذارن برام که باهام خداحافظی کنن...
با همه ی این وجود خوشحالم. از تصمیمی که گرفتم
رفتم داخل مغازه و اولین چیزی که ذهنم رو درگیر کرد این بود که چه شغل خوبی داره این خانومه. نه استرسی، نه مسئولیت جون ادم ها دستشه نه چیزی... کاش یه فروشنده مغازه بودم.