اينطور تموم شد
درو باز كردم كه بياد داخل. با عجله وارد شد. عجله اش رو هم مى شد از نحوه ى راه رفتنش فهميد. هم ميشد تو لرزش صداش حسش كرد. سراسيمه گفت "كجاست؟" دستامو به نشونه ى نميدونم بالا بردم. تو همين لحظه داشتم به لباش نگاه ميكردم كه معلوم بود از سر عجله كمى رژماليشون كرده. همين. تمام چيزى كه از دختر مورد علاقه م ميخواستم. يهو چشماش ميخ شد به عكسى كه رو ديوار بود. باورش نميشد من بتونم كسى رو دوست داشته باشم. به هر حال بعد مرگ ساره هيچ كس باور نميكرد دوباره بتونم عاشق بشم. كمى بهش نزديك شدم. يه پاشو گذاشت عقب. داشت بدون اين كه بدونه ميرفت تو ظرف غذاى اوتميل. دستمو دراز كردم كه بگيرمش. شايد عجيب باشه اما همه ى اينا تو دو ثانيه اتفاق افتاد. مغزم فهميد اون در خطره. مغزم به دستم دستور داد كه پرت بشه به جلو. اما تمام لحظات بعدش رو توى رويا گذروندم. درست وقتى دستم خورد به دستش احساس كردم يه گرمايى رفت تو وجودم. به سختى تعادل هردومون رو حفظ كردم. حالا دستم حلقه شده بود دور كمرش. سرشو كه بلند كرد چشمامون گره خورد به هم. نميدونم تا حالا شده حس كنين قلبتون داره ميريزه؟ خلاصه كه تجربه ى زيبايى بود. وقتى براى همون چند ثانيه ى كوتاه لعنتى گرماى تنش رو حس كردم، اغراق نيست اگر بگم ديوونه شدم. تمام شب هاى بعدى حضور ناگهانى خانم دلربا رو با كابوس از دست دادنش گذروندم. احتمالا خواب بود. احتمالا. چون هنوز بيدار نيستم. از همون لحظه كه هراسون از در خونه رفت بيرون ديگه نديدمش. با مادرم تماس گرفتم. سنگ صبور بود. تلاش كرد راضى ام كند به سفر. چطور ميتوانستم شهر رو ترك كنم؟ چطور فاصله رو از اينى كه هست بيشتر كنم؟ شايد اصلا عشق نبود. شايد حسى بود كه هنوز اسمى نداشت. شايد براى فهميدنش بايد فقط من بود. اينقدر اختصاصى كه حتى نزديك ترين آدم هايم هم درك نخواهند كرد. اينقدر تو خيال واهى بغلش غرق شدم كه فراموش كردم بايد صبح زود بزنم بيرون. يك هيچ به نفع شما خانم دلربا.