دعوت
باید بنویسم. باید یه جوری این بارو بذارم زمین. درست وقتی فکر میکنم باید همه چی درست شده باشه اون لحظه ایه که طوفان تو راهه. باید بنویسم که بفهمم وقتی صدای طوفان میاد.
خودکارشو گذاشت زمین. از پشت لپ تاپ یه نگاهی انداخت به لیوانی که رو زمین ول شده بود. راستی چند وقت بود حواسش رو از خونه پرت کرده بود؟ اصلا مگه میشه؟
باید خودشو جمع و جور میکرد و میرفت بیرون. شاید هوای بهار کمی آرومش می کرد. دفتر و دستکشو جمع کرد. لپ تاپو هل داد تو کیفش. پاشو که از در خونه گذاشت بیرون صدای اوتمیل اومد که غذا میخواست. پریشون درو دوباره باز کرد و رفت تو خونه.
تو ماشین که نشست عطر ساره هنوز پیچیده بود. دستاشو کلافه لای موهاش کرد و آه کشید. خسته شده بود. از وضعیت بلاتکلیفی زندگیش. از خونه ای که ولش کرده بود به امون خدا. از تمام آدم هایی که این روزها می دیدشان.
گوشیش زنگ خورد. نیاز نبود صفحه رو نگاه کنه تا بفهمه کیه. همین طور که داشت ماشینو میبرد بیرون جواب داد. بله مهندس. تو راهم.